روح سفالی

ما همه زادة یک روحیم

روح سفالی

ما همه زادة یک روحیم

۴ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

همه شهر میگرده دنبال تو

دوشنبه, ۱۳ دی ۱۳۹۵، ۰۹:۰۳ ب.ظ
اگر چند ماه قبل بود حتما حس میکردم الان روی آسمون تهران رسیدی یا نه! میدونی چیه من واقعا میفهمیدم تو کجایی واقعا حس میکردم. باور کن الکی نمیگم شاهدش هم پیام‌هام بود که تا پاتو میذاشتی تو محدوده شهر تهران و نزدیک میشدی من میفهمیدم اما الان... نه، نمیفهمم یعنی خودمو زدم به کوچه علی‌چپ که نفهمم و حس نکنم وگرنه دیوونه میشدم آخه تو که نمیدونی وقتی تو این شهر نفس میکشی و من میدونم که هستی و نمیبینمت چقدر تا مغز استخون‌هام احساس درد میکنه.
گاهی میشی تعبیر ترانه فیلم نابرده رنج، یه وقتایی حس میکنم پشت من همه شهر دنبال تو میگرده و من همه‌اش برمیگردم پشت سرم رو نگاه میکنم اما مردم مثل همیشه و عادی تر از همیشه هستن.
من امثال تو رو نمیفهمم که چرا همیشه دوست دارین تو فاصله باشین. آدم‌هایی مثل تو وقتی کسی میخواد بهشون نزدیک شه حریمشون رو چندبرابر قبل میکنن و یه دفعه بدون خبر غیبشون میزنه. درست مثل تو که یکدفعه غیبت زد و رفتی.
حسی که من تجربه کردم حس کسی بود که یکدفعه منجمدش کنن و بعد بهش بکوبن تا فرو بریزه... واقعا نفهمیدم چطور از این اتفاق جان سالم به در بردم اما همه‌اش رحمت خدا بوده و بس.
الان گاهی نیمه‌های شب بلند میشم و احساس میکنم که آماده پروازی اما دوباره چشم‌هام رو میبندم تا باورم بشه که جز یه خواب آشفته چیزی نمیبینم...
  • روح سُفالی

تنها همین یکبار

يكشنبه, ۱۲ دی ۱۳۹۵، ۰۸:۲۰ ب.ظ
امشب تمام حوصله‌ام را
در یک کلام کوچک
در «تو»
خلاصه کردم:
ای کاش می‌شد
یک‌بار
تنها همین
یک‌بار
تکرار می‌شدی!
تکرار...
قیصر امین پور
پ.ن: خواستم حرفی بزنم اما این شعر همه چیز رو گفت

  • روح سُفالی

صدای اذان

شنبه, ۴ دی ۱۳۹۵، ۰۹:۵۳ ب.ظ

امشب نسیم خنکی در من جریان داره... دارم قدم میزنم تو کوچه پس‌کوچه‌های باغیه ۸۰ سال پیش اونجا که هنوز رد چرخ ماشین رو به خودش ندیده... اونجا که حیاط خونه پدر بزرگی تو برف‌ها نشسته و درخت‌ها کنارش ایستادن.

از دیروز دارم قدم میزنم و خاطره‌های زنده پدربزرگ رو نه فقط مرور که دارم زندگی می‌کنم انگار دارم جزیی از اون زمان میشم... پدربزرگ هنوز کوچیکه و داره تو باغشون دنبال داداشش می‌دوه و از دستش عصبانیه هردو از درخت بالا می‌رن و پدربزرگ خوشحاله که می‌تونه اون بالا عمو بزرگ رو گیر بندازه اما امان از دل غافل که سر درخت خم میشه و بچه شیطون از اون بالا می‌پره زمین و بابابزرگم می‌مونه با یه نگاه هاج و واج و وارفته...

حیاط خونه‌ها و راه‌ها پر از برفه چندتا خونه اون طرف‌تر صدای الله اکبر اذان بی‌موقعی از پشت بوم یه خونه شنیده می‌شه و این یعنی اینکه یه نفر به رحمت خدا رفته. همه اهالی جمع می‌شن و هرطور شده برف‌ها رو آب می‌کنن تا پیرزن مرحوم رو غسل بدن و ببرن که دفنش کنن...

امشب حالم خوب نیست. پدربزرگم نشسته روی مبل و داره گریه می‌کنه وقتی منو می‌بینه بهم می‌گه: تو بودی اومدی اینجا؟ ها؟ بیا بغلم دیدی عموت رفت... تو چشماش نگاه می‌کنم و سرش رو میگیرم تو بغلم...

عموم حالا دیگه نیست. رفته. این دنیا رو با همه غم‌ها و شادیهایی که براش داشت گذاشت و رفت. حالا یکی باید بره بالای پشت بوم خونه بابابزرگم اذان بگه تا همه بفهمن این خونه عزاداره و بیان که مرهم بشن رو دل پدر و مادر.

باید بیان و به بابا.مامان‌بزرگم بگن که صبور باشن که داغ از دست دادن بچه سخت‌ترین داغ این دنیاست اما اگه صبر کنن بزرگ می‌شن خیلی خیلی بزرگ می‌شن.

هوای سردی در من وزیدن گرفته، داره از یه جایی سوز میاد اما نمی‌دونم کجا... انگار چیزی رو گم کردم یا اینکه چیزی رو از دست دادم. از دیروز تا حالا تو کوچه‌های برفی گیر کردم.خیلی خیلی سردمه...


  • روح سُفالی

خدای کوچک!

شنبه, ۴ دی ۱۳۹۵، ۰۸:۱۴ ب.ظ
از همون روزی که خدا برای خلق به بهانه صمیمیت کوچیک شد خلق دیگه نتونستن به خدا تکیه و اعتماد کنن و خودشون هم اینو نفهمیدن.
مثلا یه عده خواستن خدا رو به خلق نزدیک کنن برای همین خدا رو یه موجود کوچیک و صمیمی جلوه دادن که هم‌عرض بنده‌هاشه و تنها مزیتش اینه که تو یه چیزهایی تواناییهاش بیشتره...
اینطوری شد که خلق موندن و یه خدایی که دیگه بزرگ نبود و چون بزرگ نبود دیگه بنده‌ای نمی‌تونست با همه وجودش بهش اعتماد کنه و باورش داشته باشه و این شد که خیلی از ماها موندیم با دل‌های پر از اضطراب و ناامن و ناآرام.
این شد که تو فیلما نشون دادن آدمی که یه عمر بندگی کرده و حالا که به یه مشکل بزرگ رسیده سر خدا داد میزنه و شاکیه که چرا؟
این شد که هر وقت خواسته‌ای برآورده نشد خیلی از ماها شاکی شدیم و خدا رو گذاشتیم یه گوشه‌ای که به فرض خودمون از سعادت داشتن بنده‌ای مثل ما محروم بشه...
این شد که فکر  کردیم میتونیم برا خدا تعیین تکلیف کنیم
کاش به ما خدا رو همونطوری که هست میشناسوندن نه اونطوری که در خیالاتشون بود و میخواستن که مثلا بهمون لطف کنن و مارو با خدایی که باهاش قهر نبودیم آشتی بدن.
آدم‌های مهربان نادان فکر و احساس چندین نسل رو خراب کردن...خراب.
خوشا بحال کسایی که تو این وانفسا خدا رو همونطور که هست شناختن و باور کردن.
  • روح سُفالی